تبليغاتX
ღ♥ღ♥ღ:.:ارمغان:.:ღ♥ღ♥ღ

ღ♥ღ♥ღ:.:ارمغان:.:ღ♥ღ♥ღ

اتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت!

نگذار اینجا بمانم !

امشب دلم میخواهد به كسی بگویم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان میدهد برایت جان دهم.بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم و تو را ستایش كنم.بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنیابم.میخواهم بیندیشی كه همین امشب غیر از من كسی دیوانه تو نیست هرچند كه جاهلانه فكری باشد.كمی بیشتر با من و همین امشب بگذار خیال كنم كه جز تو كسی نیست.همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم.نقش حقیقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام.
ای آخرین ! آینه ام اینبار تو باش .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط AHS  | 

تردید

در دلم تردید دارم عشق را فهمیده ام
یا فقط نوری ز عشق من دیده ام

گر که این نور است پس عشق چیست
یا که معشوق چنین اعجاز کیست

تا کجا باید برفت و در کجا باید نشست
تا به کی این شیشه ی دل دم به دم باید شکست

در شکستن رازها پنهان و اسراری نهان
بی شکستن در وجودش نیست این درّ گران

این چه اعجازی است دل را می برد
صاحب اعجاز از بهر وصال جان می خرد

چون که جان دادی دگر دلداده ای
عاشقی را می خری و ساکن میخانه ای

من که مخمور می و ساقی شدم دیوانه ام
تا ابد هم ساکن دیوانه ی میخانه ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط AHS  | 

میخوانم!!!

شب است و نام تو را عارفانه میخوانم
ببین كه شعر تو را بی بهانه میخوانم
شب است و مرغ شب و ذكر حمد ایزد پاك
و من كه ذكر تو را جاودانه میخوانم
به كلبه دل من عاشقانه كن گذری
كه من همیشه تو را ، عاشقانه میخوانم
جوانه میشكفد دردلم به عشق وصال
و من ، دوباره تو را چون جوانه میخوانم
أسیر موج دعایم ، كسی نمیداند
كه زیر موج ، غزل از كرانه میخوانم
در این غروب غم انگیز ، همدم من باش
ببین كه شعر تو را ، بی بهانه میخوانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط AHS  | 

عشق تلخ

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سالی رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی و اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش ،گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ز رحمان شوی دریاست دل

بی تو شام بی مزد است دل

دل ز عشق روی تو ویران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت؛گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور؛خمارم بدان

با تو شادی میشود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

عالم از زیبایت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کس جز او در این دل جا نبود

بینه جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت در نکوهی طاق بود

روزگار،روزگاراما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است

خشم جان و تشنه ی جان من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باد نوش غصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتشی زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من،عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بی من کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط AHS  | 

شمع

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط AHS  | 

ارمغان الهی

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط AHS  | 

مانده ام

مانده ام با غم هجران نگارم چـه کنـم .... عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم

چشم آلوده کجـا دیــدن دلـدار کجـا ........ چشم دیـدار رخ یار ندارم چــه کنم

با نگاهی بگشـا عقده دیریــن مرا ................. کز فراغت گره افتاده به کارم چه کنم

جلوه ای کن که دمی روی نکویت نگرم ............... گرچه لایق نبود دیده تارم چه کنم

اشک می ریزم و با غصــه دل همراهـم ..... که ز هجران تومن اشک نریزم چه کنم

طوق بر گردن من رشتـه عشــق تو بود ............ تا کشاند به سـر چوبه دارم چه کنم

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط AHS  |